وبلاگ آسمونی free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
میدانم که میدانی چه میگویم.
اما کاش خود نیز به اندازه فهم تو از خودم
به ادراکی از خود دست میافتم.
هنوز اینجا لب تشنه ی زمین ترک برنداشته است
اما میدانم چشمانش در تمنای هزار قطره باران است.
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می کشید
گیرم که میبرید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟
دوباره می سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم
اگر چه با استخوان خویش
دوباره مي بويم از تو گل
به ميل نسل جوان تو
دوباره مي شويم از تو خون،
به سيل اشك روان خويش
میگن
وقتی کسی نیست که به دادت برسه پس داد نزن شاید از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم توی
وجودته


گنجشک به خدا گفت :
لانه ی کوچکی داشتم ... آرامگاه خستگیم ... سرپناه بی کسیم ...
طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بود ؟!
خــــدا گفت :
" ماری در لانه ات بود ! تو خواب بودی ...باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ...
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .
چه بسیار بلاها که از تو دور کردم و توندانستی و به دشمنیم برخاستی !!!
ابـرها ، میان باریدن و نباریدن
دو دل بودنــد
و در رويای خاکستری خـود
پرسه می زدنــد !
منتظر باران بودم ...
چه فرقی می کرد ؟!
گـيرم باران هم نمی بارید
منتظر بهانه بودم !
پنجره را بستم و گریستم ...
انقدر آرزوهایم را به گور برده ام که جایی برای جسدم باقی نمانده


نميدانم زندگي چيست